شما بهتر می دونید!مرور قصه های قدیمی!

می دونید همیشه فکر می کردم اونایی که تو روضه امام حسین (ع)گریه می کنند حتما یه مشکلی چیزی دارند و برای دل خودشون گریه می کنند!

این دو شب که افتخارحضورتوی همچین مراسم هایی رو پیدا کردم راستش ذهنم سمت هیچ کدوم از مشغله های فکری که داشتم نرفت بلکه فقط چندقطره اشکی برای ذکر مصبیت ریختم از این بابت خوش حالم!

اما روضه های امسال یه تفاوت دیگه هم با سال های قبل داشت اونم اینکه آمار خانوم های جوان کم بود!بیشتر خانم های مسن و متاهل بودند!؟!حالا این چه تفسیری می تونه داشته باشد بماند!(البته بنده توی مجلس های خونگی در و همسایه شرکت کردم!)

بعد از مدتت ها رفتم چت روم می خواستم ببینم حال و  هوای روم ها چه خبره!کل روم های ایرانی هندی کانادا چینی و....رو زیرو رو کردم بماند که وقتی با آی دی دخترونه وارد شدم چندده تا پنجره حلوم باز شد که حتی فرصت بستنشون رو هم نداشتم مهم محتواهایی بود که توی روم ها بود همه یک چیز می خواستندسه x بعضی ها هم کارکاسبی راا انداخته بودند و درازاش کارت شارژ می خواستند

من نمی دونم آیا این کارا واقعا تاثیری به حالشون داره یا نه اما برای اون دختری متاسفم که تصویر و فیلم خودشو به یه کارت شارژِ میفروشه یا برای اون مردی که هزارجورتوهین بار خودش میکنه و ذلت میکشه که یکی به دورغ یا راست باهاش یه چت... داشته باشه!

یعنی ارزش آدم ها انقدر پائین اومده؟یعنی انقدر دین توی  جامعه ما کم رنگ شده که حرمت همچین شب هایی هم حفظ نمیشه؟یعنی جامعه ی ما انقدربیماره؟

فکرمی کردم فقط روم های ایرانی اینجور بی مبالات از وقت و انرژی و هزینه اشون استفاده می کنند اما روم های دیگه هم فرق چندانی نداشت البته چین بهتر بود!هرچند ایرانی های عزیز در روم های بیگانه هم مملو بودند

به هر حال عذر دلم گرفته بود از این ها!

هوای پاک

می دونید این چندروز هوا محشر بود

از اون دو نفره هاش!

مدام دنبال فرصتی بودیم که قدم بزنیم هوای پاک وارد ریه هامون بکنیم زیر بارون خیس بشیم

همین امروز ظهر بود کلی با امیرمحمد سر گرفتن قطره های بارون مسابقه گذاشتیم

حالا اخبار استان اعلام کرده به علت گردوغبار فردا تعطیه!

آخه خدا جونم می ذاشتی لذت این هوا یکم واسمون میموند!


پ ن:بچه مدرسه ای های خوزستان لطفا به جای سواستفاده از تعطیلات و خیابان گردی بنشینید در خانه تعطیلی برای این است که خاک نخورید نه ول بگردید

 پ ن2 : جالبه قبلا اگه دید به نیم متر میرسید تعطیل می کردند !فکرکنم مسئولین ما هم با این تهرانی ها گشتن نازک نارنجی شدن با هر پخ هوا پس میرن تعطیل می کنند!

پ ن3:انقدر حسودیمون میشد وقتی تهرانی هار و تعطیل می کردند حالا یا به خاطر برف یا به خاطر آلودگی بعد ما با اینکه خیابونامون تو زمستونا 4متر آب میومد بالا می رفتیم مدرسه چیکمونم درنمیومد!یا تو گرم و گردوغبار می رفتیم بیرون بعدم می گفتیم هرچی امکاناته ماله تهرانی هاست!حالا پس از سالها گویا امکانات هم دارد به ما میرسد

خدایا منو پس نزن!

ناشیانه حسادتت می کنم!

ناشیانه انکار

ناشیانه رفاقت

ناشیانه....

خلاصه هنوز مارموز نشده ام!

نه ،شده ام

اما هنوز به اندازه ی آنها نشده ام!

هنوز پوست نیانداخته ام!


پ ن: التماس دعا دارم در شب هایی که طلبیده می شوید تا با اشک هایتان شسته شوید از هرغبار روزمره گی مرا هم فراموش نکنید دخترکی که فقط محتاج دعا است که به بازی روزگارنبازد!دعایم کنید که خدا بر من ببخشاید هر آنچه را کرده ام ملتمسانه می خواهم دعایم کنید که خدا پنجره ی باز رو به اتاقم باشد!

کودکی ها

از آنجایی که سرما تازه دارند به سرزمین ما تشریف فرما میشن مادر محترم داشتن لباس های گرم را از میان وسایل کم مصرف بیرون میکشیدند که استفاده کنیم!در بین این کش مکش ها یادگاری های کودکی امان نیز بیرون ریخت!

لباس های بافتنی کودکیمان!مامانی اون هایی رو که بیشتر از همه در دوران کودکی پوشیدیم برداشته!اولین یادگاری سویشرت بافتنی سبزرنگم بود که دایی سیروس از تهران برام هدیه آورده بود!خیلی دوستش داشتم و خیلی هم پوشیدمش!دومی پیراهن بافتنی سفید با حاشیه های قرمز بود که وقتی دیدمش یادم افتاد چقدرباهاش پزمی دادم!و خیلی از بچه های هم دورم دوست داشتن مثل اش رو داشته باشند!و همیشه هرکس تو تنم میدید چه غریبه و آشنا نگه ام می داشت سوال می کرد کجا خریدم!منم کلی کیفورمیشدم!خودمانیم ها از بچگی کلی گنده دماغ و افاده ای بودیم!شاید سرهمین است که خیلی از بچه های فامیل به همان چشم بهمون نگاه می کنند!اون پیراهن بافتنی وقتی با جوراب های بلند سفید تورتوری و موهای سیاه بلندم و عروسک های خاصم ترکیب میشد احساس بی نطیری به من میبخشید هنوز هم مزه ی لحظه هایش را دارم!اما مهدکودک که می رفتیم (یک مهد خصوصی در یکی از مناطق پولدارنشین شهر) یک دختر بود به نام سحر!که اصلا دوستش نداشتم چون خیلی پز لباس هایش را می داد ناز می کرد و نمی گذاشت دست کسی به لباس های گل منگلی اش بخورد!در عالم بچگی ازش بدم میومد!چقدر دلم خنک شد وقتی که پسرها ی مهد به جرم دختر بودن از روی تاب پرسرعت مهد پرتش کردند پائین!بدجنس بودم ها!یعنی معنیش اینه که چش نداشتم بهتر از خودمو ببینم؟

می دانید بچه که بودم همیشه بهترین ها را داشتم به قول مامانم چون اون موقع خودم زبون درنیورده بودم که خودم بخرم و آت اشغال بخرم!(به سلیقه پروسواس من میگن ات آشغال!)عروسک ها و اسباب بازی های بی نظیری را داشتم که خیلی خوب حتی محل های خریدش را هم به یاد دارم!بازار مرو مال اسباب بازی هایی بود که بابا مهمانمان می کرد!البته به یومن تک دختر بودن و اولین نوه ی دختر خانواده مادری خیلی هدایا دریافت می کردیم(می کردیم چون الان به شدتت آمار دختران فامیل بالا رفته و ما گم شده ایم!)اما خیلی خوب به یاد دارم که هیچ وقت هیچ کدامشان را از بچه ها دریغ نکردم

باورنمی کنید اگر بگویم فقط 4سالم بود که مادرم را مجبورکردم برایم مانتو بدوزد!یک مانتو بنفش !بدون روسری و شلوار می پوشیدمش و کلی هم احساس بزرگی بهم دست می داد!از همون موقع ها همیشه در غالب آدم بزرگ ها بودم خیلی زود بچگی ام را پنهان کردم!شاید به همین دلیل همیشه بزرگتر از سن واقعی ام نشان می دادم شاید به خاطرهمین یک سال تحصیلی را پریدم که تحصیلاتم با رفتارم و چهره ام برابری کند!هیچ وقت فراموش نمی کنم که کلاس چهارم دبستان همه فکر می کردند بنده دیپلم دارم!البته با اون قدی که من داشتم حق هم داشتند!همیشه دعا می کردم خدایا قدم بلندتر از این نشه!اما حالا دقیقا برعکس شده!همه فکرمیکنند دبیرستانی هستم!چند نفری هم معتقدند قدم کوتاه شده!

دبستان بودم که غرق رمان ها و مجلات بودم!اما حالا سالهاست که کتابی نخوانده ام !

سالهاست که با ذوق لباس هایم را نمی پوشم!سالهاست که من عوض شده ام اما همچنان در نظره همه همان سحرم!البته خدارو شکر چون این سحر جز اینکه غرور کودکی اش را فراموش کرده پیشرفتی نداشته پس رفته!بگذار فکرکنند هنوز مغرور و افاده ای و لجبازم!اما نفهمند که توخالی شدم و بی ذوق!نفهمند آن زبان دراز و بل بل زبانی ها دیگر نیست من دختری ساکت و مظلوم شده ام!

پ ن:ببخشید قصدم نبود انقدر درهم بنویسم!یه دفع شد!

آذر89

پائیزی خواهد آمدو باد خاطرات شیرین دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد و تو در اوج لبخند ها به گذشته حسادت می کنی

روزت مبارک!

این آخرین پاییز دانشجویی کارشناسی من هست!

دلم میگیره !من این دوران رو دوست دارم من با ااین دوستا رشد کردم! چطور دل بکنم؟چطور یه دفعه همه چیز تمام بشه؟من دلم برای همه چیز تنگ میشه!برای همه چیز!

حتی برای همه ی رنج ها و فلاکت هایی که کشیدیم!

برای همه ی دیونه بازیامون!حتی برای اون موش های اتاق که از ترس مجبورمون میکردند توی نمازخونه بخوابیم!

برای شب زنده داری های امتحان!برای روزهایی که هیچ وقت تکرار نمیشن!برای گرسنگی ها و بی پولی ها و بی چیزی ها برای روزهایی که مادر پگاه از دیدن فیلم نون و نوشابه خوردنش گریه کرد!برای بعداز ظهرهایی که از دانشگاه برمیگشتیم و همیشه بساط ماست و خیار و نون پنیرمون به راه بود!

برای هوس های بیجامون!برای اینکه هر 3ساعت یک بار غدا بخوریم برای نصف شب هایی که هر 8تامون سرازیر میشدیم تو آشپزخونه!حتی دلم برای آقای شمشاوی راننده سرویس هم تنگ میشه!

دلم برای همه ی هم راهی ها و باهم بودنا تنگ میشه!....


پ ن:شمع شدی، شعله شدی، سوختی

خاک تو سرت هیچی نیاموختی!

روزت مبارک

قلت!!؟!

امروز ظهر قبل از اینکه بیام نت به فکر فرو رفته بودم و حسابی در آن غوظه ور شده بودیم که سرانجام قافله افکارمان رسید به غلط های املایی یکی از بلاگرهای محترم(اسم نمیارم بد!) فکرمیکردم(می بینید بنده چقدربیکارم و فکرآزاد دارم که به چه ها فکرنمی کنم! اون وقت مامانم میگه تو چرا اینقدر فراموش کاری تو که مشغله فکری نداری!)

خلاصه از فکرهایی که داشتیم راجع به خودش و نوشته هایش میکردیم لبخندی هم گوشه ی لب هایمان نشست!که بعد از مدت کوتاهی یکی پیدا شد و سه خودمان را گرفت!

البته اشتباهات بنده ناشی از بی دقتی است نه بی سوادی!)

پ ن: اسفندی را سپاس

کاش!

 کاش قرار بشد

حریر این دست ها خیال مرا زیرورو کند

کاش عاشقانه هایم را از بربودی

تا جایی بین حجم دلتنگی هایت

آرام میگرفتند از شندیدن تو



کرمان!

دیشب تا دیر موقع با ایمیل و تلفن و اس ام اس و....خلاصه هر نوع وسیله ارتباطی با عالیه در ارتباط بودیم که مقاله رو راست و ریستش کنیم بفرستیم برای همایش بین المللی کرمان! من که یه ربع به 2 خوابم برد و آخرین نسخه ارسالی رو ندیدم  صبح پاشدم  که برای دبیر خونه همایش ایمیلش کنم میبینم تا 30 آذر تمدید شده!!!

البته این تمدید شدنش خوب بود چون لااعقل با کلی اشتباه تایپی نمیفرستادمش!

اما مشکل اصلی اینه که برای ارائه اش اسفند ماه کی پاشه بره کرمان؟!!دنبال شخصی میگردیم که اسمش رو به مقاله اضاف کنیم اما برای ارائه بره کرمان!من و عالیه که نمی تونیم بریم اصولا باید یک آقا پیدا کنیم که این کار رو انجام بده !نمی دونم باید چیکارکنم!می دونم آخرش این کرمان رفتنه می افته گردنه خودم!من واقعا دوست دارم کرمان رو تجربه کنم اما می تونم تصور کنم با دلهره و نگرانی خانواده من چه سفری خواهد شد! این مسئله فکرم را به شدتت مشغول کرده از طرفی دوست هم ندارم مثل مقاله قبلی که تائید شد اما نتونستم برای ارائه اش برم غصه بخورم می خوام اگه به نتیجه رسیدم که نمی تونم برم نفرستم که دیگه غصه نخورم!

!

آهنگ محبوبم به مناسبت ایام عزاداری سرور وسالار شهیدان از روی وب برداشته شد


می دونستی یا نه؟

می دانی نفس هایت چقدر مهربان است؟

آنقدر که پریشانی چشم هایم را تیمارکند!

 

                                                            تقدیم به بهترین پدردنیا بابایی خودم !                       

دیگه خیالم راحته از حمید طالب زاده

متن ترانه در ادامه مطلب

لینک دانلود

ادامه نوشته

یک گپ درونی!

من هنوز خوشبختم چون هنوز رگه هایی در من جاریست که احساسم را برانگیزد هنوز نیمچه ای از پاکی کودکی ام در من هست که از خیلی چیزها برحذر دارم!هیس آروم تر نکنه صدای منم منم های این غرور لعنتی شیطونو بیدارش کنه؟!

نه من هنوز ساده تر از اون هستم که فکرمیکردم هنوز مونده که خوب و بد رو راحت تشخیص بدم نمی دونم این چه اصراریه که هرچیزیو خودم تجربه کنم وقتی نتیجه اش حی و حاضر جلو چشمامه!

می دونی سحری داداشت یه حرف خوب بهت زد!وقتی در مقابل خیلی حرفها و کارهای آدما دهنت از تعجب باز میموند بهت گفت اونقدر خوبی که بدی رو راجع به هیچ کس نمی پذیری!برات عجیبه چون هیچ وقت همچین فکر به مخیلت خطورنکرده به همین خاطر پذیرشش راجع به یه آدم دیگه برات سخته!اما الان دیگه اونقدر از بدی آدما دیدی و شنیدی که لااعقل موقع شنیدن چشات چارتا نشه

تازه قبول کردی که میشه بد بود اما هنوز هم نمی تونی بدی رو ببینی درست یکم فهمیدن این چیزا آزار دهندست اما نیازته که بفهمی مثل خیلی از دوستات خانوادت آدمای دوروبرت که از چندکیلومتری میگن طرف چیکارست!!!راحت با هرکسی دست دوستی نمیدن چون درصد بدی رو برای هرکسی در نطرمیگیرن

منظورم ازاین حرفا نیست که سحرخانوم قصه ی ما دختر پاک و خوبی نه خوب منم انسانم و خطاهاییی توی زندگیم داشتم خظاهایی که بعضا شاید از نظر خیلی از آدما غیرقابل بخشش باشه اشتباهاتی که شاید یکی از همین آدمای زمینی به مخیله اشون خطور نکرده باش نه من هم پاک و مبرا نیستم اما بیشتر این اشتباهات هم ناشی از ندانستن ها و خامی هایم بوده شاید مثل یه نقطه سیاه برای همیشه توی پروندم باقی بمونند اما خوب گاهی فکرمیکنم به تجربه و درسی که از اون ماجرا گرفتم می ارزید شاید سودش بیش از ضررش بوده 

می دونی سحری بانو!!نیاز داری یکمکی بیشتر به خودتت و ارزش وجودی و درونیت بها بدی عفتت عزیت نفست حیات اینارو نکنه به باد بدی!!چون تو جز اینا هیچی نداری

بهتره یکم بیشتر به سرمایه های درونیت فکرکنی الان توی حساس ترین شرایط زندگیت بهشون نیاز داری اما این جور که بوش میاد داری حرومشون میکنی بابت هیچ و پوچ

برات دعا میکنم از خدا می خوام خودش پشت و پناهت باشه      


پ ن:شرمنده از این همه خودشیفتگی!

هم طعم واژه های گس پائیزی

چقدر دلم شعر  تازه می خواهد

دادو نوشت

یادداشت های دادو سرشار از تجربه های پخته است معمولا با منطق و احساس نوشته هایش کنارمی آیم این بار هم پستی در وبلاگش گذاشته بود با عنوان  متشكرم كه پاره‌ای از زندگی من شده‌ای !! که خیلی اتفاقی موضوع فکر من هم بود درواقع یاد دوستی افتاده بودم که حضور پرنگی توی زندگی ام داشت اما الان هیچ اثری ازش نیست و به کل فراموش شده


به نظر خیلی بی معرفت میام نه؟

نمی دونم این یک واقعیته که هر ارتباطی باید تمام بشه؟


یک روز نوشت ساده

امروز اختتامیه همایش محیط زیست و رسانه است دعوت شدم چون مقاله ام به مرحله نهایی داوری رسید قرار شده به همه گواهی همایش بدند و از هر محور 3نفر اول رو نشان ویژه همایش بدند دروغ چرا آرزومه یه دونه از اون نشانا داشته باشم! آخه خیلی خوشکله روز دوشنبه رونمایی شد منم دلم می خواد داشته باشمش!البته 3نفر اول هنوز مشخص نیست بلکه روز اختامیه که امروزه و ساعت18-22 در پارک پردیسان تهران برگزار میشه نفرات برتر اعلام میشن مقاله من فکرنمی کنم چیزی باشه که بخواد برتر بشه

اما خوب نتونستم تو همایش شرکت کنم

الان مقاله پیل سوختی رو برای استاد ایمیل کردم که یکم روش کارکنه بتونیم واسه همایش بین المللی انرژی پاک بفرستیم 

کلی کار دارم باید انجام بدم 

دستام مثل همیشه سرد و یخ زده است نمی دونم چرا اینجورم سردیشون به حدیه که به درد می رسه معمولا مامانی اینقدر دستامو تو دستش میگیره تا از گرماش گرم بشم خوابگاه هم که معمولا مریم این کارو برام می کنه

امروز کلی با مریم تو دانشگاه خندیدیم بماند که سر کلاس اندیشه 2 به کل خواب بودیم!

در واقع هیچ کدوممون یک کلمه هم از حرفای این استاد رو تا حالا نشنیدیم مدام یا ته کلاس مشغول پچ پچیم یا خوابیم بعدشم که رفتیم تو دانشکده خودمون یه چرخی زدیم الان که فکرشو میکنم میبینم ما به ترک دیوارم میخندیم الانم که بهشون فکرمیکنم بازم از خنده غش میرم اما وقتی واسه مامانم تعریف میکنم به نظرش اصلا خنده دار نیست

می دونید من و مریم تو دانشگاه خیلی ضایعیم!!!

باورکنید اگه اسم مریم رو به عنوان نفردوم ورودی رشته مون تو برد نمیزدند همه فکرمیکردند ما دوتا عقب مونده ذهنیم!(راستی منم نفر 8 ام!) دستمون تو دست هم هم دیگه رو میکشیم!!!و فکرمیکنیم هیچ کی هم نه مارومیشناسه نه میبینه!راجع به همه هم نظرمیدیم حرف میزنیم !گیج!جالب که همه هم آمارمونو دارند ! وما شوت!

با مریم خاطرات جالبی دارم که سر فرصت بیانشون میکنم اما همین قدرمیدونم که دوسش دارم هرچند گاهی اصلا باهم نمیسازیم


بعدا نوشت:مقاله ام جز رتبه های 1-3 همایش نبود!

بی تو

کاش بعضی خاطراتمان جایی بین دلتنگی هایمان گم میشد بی هیچ اثر و ردی کاش می شد نفس بعضی یادها را گرفت

خیال های خاکستری به یاد نفس های آخر پائیز

نیستی و من بین غم هاو شادی هایم  معلق!
بودنت با کل منطق نصف و نیمه ام سرجنگ دارد و نبودنت با....
پارادوکس کاغذمچاله هایم که جدیدا انقدر از سفیدی کاغذ خسته شده اند که به دنیای مجازی سفر کرده اند خودم را هم به شک انداخته
من هنوز در من گیجم!
پرم از احساسات نا شناخته آزاردهنده اما خوب آنقدر پی این رنج ها را به تن مالیده ام که به این راحتی ها نشکنم 

چه خنده واراست خواندن خیال هایی که به خودشان میبالند و نمی دانند برسرقبری  می گریند که مرده ای در آن نیست!
ای بابا!سکوت بهتر است تا اینکه بوی تعفن خیلی چیزها در آورده نشود بذار آنها ما را احمق فرض کنند و ما هم به این دلخوش که دنیا هنوز امن است هنوز آدم های خوب هستند

دوست ندارم این پائیز تمام شود!سلام این زمستان یعنی خداحافظ همه ی هستی من!


بازدید- بی پولی

هنوز یک ساعت نیست که اومدم خونه!امروز دزفول!بازدید بودیم

اکیپ ضایع این بازدید:سحرخانوم مریم الهه 1و2 سارا.نسترن صفا بهاره طیبه آذین

جز سردردی که به خاطر مسافت زیاد گرفتم هیچ مشکلی نبود و خیلی خوش گذشت!

امروز فقط یک بازدید ساده نبود خیلی تجربه ها در پی داشت دردسرهای زیادی پیش بینی کرده بودم که خداروشکر خیلی خوب انجام شد هرچند پگولی قهرمان و شهین خانوم از بازدید انصراف داند و اینکه قرار بود مختلط باشه که موافقت نشد!البته خوب اون ها حتما یه چیزایی رو بهتر می دونند دیگه!
اما توی پرانتز بمونه:خدایی زنان عامل هرگونه فتنه و فسادند
و اینکه سگ پاچت رو بگیره اما جو نگیرت!که می توند در سه سوت تمام شرف و آبروت رو به باد بده!(از شرح ماجرا میگذرم چون هنوز یکم تو شوکشم)بعدا شاید بیان کردم!
و اینکه خدا به خیر کنه اتفاقت افتاده رو و مشکلی برای جوگیرشده ها پیش نیاد!
اما مهمترنی اتفاق این هفته بی پولی مطلق بچه های اتاق از جمله خودم بود
بی پولی هم عالمی داره ها
این هفته تمام لحظه هام رو مزه مزه کردم که ناب ترین هاشو ثبت کنم اما هیچ کدوم رو نتونستم انتخاب کنم نمی دونم دقیقا چه اتفاقی داره برام میافته اما احساس خوبیه و امیدوارم سرانجام خوبی هم داشته باشه


پ ن:راستی سپاس از همه دوستای خوبی که ای مدت فرامشوم نکردند