مخاطب خاص

((میگن ماه از دور قشنگه نزدیک که بری زیاد هم زیبا نیست))

تو هم همه ی ماه رو به اون چندتا لک فروختی؟

ماه از دور توی یک نظر خیلی قشنگه اما وقتی کسی بهش زل بزنه از دور هم لک هاش رو میبینه وقتی بهش سفر کنه غافلگیر لک هاش نمیشه

همه ی حسن ماه به خورشید طناز اینه که می ذاره راحت تماشاش کنی حتی اگه لک های صورتش لو بره مثل خورشید چشماتو نمی زنه

وقتی از غصه سر می ره نازک میشه تا مرز رفتن می ره اما محو نمیشه توی بدترین شرایط نورش رو دریغ نمی کنه حتی اگر کم....

ماه بودن زیاد هم بد نیست حتی اگر چندتا لک کوچولو داشته باشی

پ ن:هرچه امشب دنبال رخ ماه گشتم از حیاط خانه ی ما پیدا نبود


چقدر دلم خوش شد به دیدار یک دوست


طراوتی!


90!

نوروز که می شود بیشترین نیازی که احساس می کنم ابنه که خیلی به وجود یک خواهر نیاز دارم!

نیاز دارم که جبران بی سلیقگی های سفره هفت سینم بشه!

نیاز دارم که غش غش باهم بخندیم!

نیاز دارم که بیرون که می ریم همراهی داشته باشم!

نیاز دارم که...............

بگذریم دم عیدی!

پست آخر 89!

امیدوارم امسال سال خوب و پربرکتی باشه برای همه سالی بدون تلفات و حادثه!

الهم عجل لولیک الفرج

سال نو همتون مبارک دوستای گلم!

پرشان،پارسا،زری،یک زن، دادو، باهمه ی زن بودنم، ترانه،تینا،لیلا،  زهرا،  هومن ،فاطمه ،نازی ،رباط، مترسک، خاطره،دکتر حمید، هیس ،آزاد، علی.ع،لیلا،سروش،الهام،دخترباران،اسفندزاد،خانم معلم تخته سیاه،کتایون،بهانه های 26 سالگی،رسول،متین،سحرناز،محمدرضا،شریک آشفتگی ها،ساعت25،ماندگار،علی لرستانی،ممدنونوا،کوسه جنوب،رامین عشق به سبک ایرانی،آخرین نسخه یک مرد،سایه هیچ،جوکر،دادو،فرانک،رها،شیرین،امیر .خ،امیرانصاری مهسای کهن،هستی،سینا،درسا و.....

کلی دوستای عزیز دیگم

وهرعزیزی که اینجارا می خواند و من اسمی ازش ندارم و یا خواننده جدید سال90!

پ ن 1:

این لجظه های آخر مردم ریخته بودند تو بازار هنوز لباس می خریدند!

پ ن 2:

نمی تونم نگم افسرده گی قبل از سال تحویلم با خریدن رژلب جدید حل شد!آخه نمی دونید چند ساله دنباله ش بودم!آیکون شرم و حیا!

پ ن3:

اهای عزیز!هفت سینت سین کم ندارد؟من هستم!سحر

شاد باشید.

حواشی کنکور 90....

این هم از مهم ترین اتفاق زندگی من!یعنی یک روزی فکر می کردم مهمترین اتفاق زندگیم باشه!

نمی دونید چقدر الان حس درس خوندنم گرفته!کلا اکثر ما اینجوریم وقتی فرصتی از دست رفت تازه می فهمیم چه بلایی سرمون اومده و میبینیم چقدر راه روبه رومون بوده!درست مثل اینکه وقتی کسی رو در کنارمون داریم!قدرشو نمی دونیم ،ازش خسته ایم!،شرشو میبینیم فقط،چشممون رو روی همه چیز میبندیم و منافع خودمون رو در نظر میگیرم توی ارتباطاتمون فقط غرورمونه که برامون مهمه و به هیچ وجهی حاضرنیستیم کمی عقب نشینی کنیم و حتی بدی و شر طرف مقابل رو به خودش ببخشیم و به ازاش مهربونی و گذشت داشته باشیم!

یه اتفاقی مثل کنکور من که قابل تکراه!اما هزینه اش یک سال وقتی که از دست رفت اما می تونست اینجور نباشه

-----------------------------

پ ن1: بنده توی کل دوران زندگیم فقط سه بار برای درس گریه کردم!بار اول امتحان ریاضی پی دانشگاهی ام بود که وقتی نتیجه رو دادند در کمال تعجب با 9/5 افتاده بودم و دبیر محترم به پاس هوش و نبوغ عموزاده هایمان بهمان 10 دادند!بار دوم امتحان آلودگی آب و خاک همین ترم بود که اصلا نخوانده بودیم 20 شدیم!وبار سوم هم همین دیروز قبلا ازکنکور بود!به من چه! این خانواده ی ما دسته جمعی همراهیمان می کردند هرکدام می گفتند در چه حالی؟چرا صدات در نمیاد؟ساکتی؟انقدر گفتند تا اشکمان درآمد...

پ ن 2:بسته بندی پکیج سوالات و پاسخنامه ما در سر جلسه به هیچ وجهی باز نشد مگر به دستان توانمند حراست مرد!!!!!

پ ن3: قبل از کنکور دم در دانشگاه با پگولی قهرمان چند تا تست خوندم خیلی خوب بود چندتایی اش اومد!!!

پ ن4:لطفا یک زن و پرشان یا هرکسی که از احوالات آنها خبر دارد به من هم بگه چه اتفاقی افتاده!یک زن چرا وبلاگش رو حذف کرده و پرشان چه بلایی به سرش آمده؟چرا لینک کامنت ها رو بسته؟ازمون دلخوره؟

پ ن 5:به پ ن نوشت های من دقت کرده اید؟خودم هم نمی دونم چرا اسمشون رو می ذارم پ ن!

امشب پرم از تنهایی..

دلم یک عالمه گرفته است.دلم گریه ی بی بهانه می خواهد

دلم کتاب می خواهد

خیلی وقت است هیچ نخوانده ام آخرین کتابی که خواندم (بجز دانشگاهی ها و درسی ها) پناه گاه امن بود که چیز خوبی هم نبود دلم کلی کتاب می خواهد

اما از آنجایی که می دانم اگر نزدیکش بروم دیگه موقع غذا خوردن هم توی دستمه می ذارم برای هفته اول اسفند که حداقل تو این هفته آخر کنکور 2-3 تایی تست بخونم

لطفا کتاب های خوب بهم پیشنهاد بدید!

اما شروط کتاب ها:از این کتاب های نایاب نباشد که حسرت بخوریم در ولایت ما هم یافت بشوند....

در کتاب های داستانی خانم ها محور باشند و دیالوگ های قشنگ داشته باشند

یه چیزی ازشون یادبگیریم پر از ... و.... نباشد!!!! شرمنده نشویم موقع خواندن.

به شدت رویمان تاثیر بگذارد چند روزی انسان خوبی بشویم!

خیلی با خودش درگیرمان کند

کتاب های علمی سبک (کم حجم در حد علم ما)نیز پذیرفته می شود

هرجا نشستیم بگوییم فلان کتاب را خوانده ایم!!!!!

دلمان وا شود هنگام خواندن

و......

پ ن:عجب شروطی شد!!!

نمی دونم خب !4 ساله کتاب نخوندم!

منتظر راهنمایی هاتون هستم

این روزهای من1

هرکس می بیند می پرسد خب برنامه ات چیست؟ادامه می دهی؟بعد باید برایش توضیح بدهم که بله قصد دارم البته اگر طلبیده بشوم

کار چی؟

اگر پیدا شود با کله می روم

بابات چی نمی تونه واست کار پیدا کنه؟

حالا من چه جور برای همه توضیح بدهم پدر من که وزیر کار نیست!و این که بابا به هر کاری راضی نیست !نگران رفت و آمدم است،نگران همکار ومحیط کار،نگران بی تجربگی من و نارفاقتی های محیط های اداری...ترجیح می دهد فعلا در خانه باشم ای بابا من هنوز نمره ی پروژه ام را نگرفته ام!هنوز مدرکی در دست ندارم....

نفر بعد:قصد ازدواج چی؟بنا به عرف و شرم و حیاسرخ می شویم می گویم خیر!

ای وا چرا؟نه دخترم همین حالا برو سنت میره بالا ال می شی بل می شی چقدر درس بسه دیگه....تا آنجا که بگویی خب اگر واسم خواستگاربفرستی حتما ازدواج می کنم!بعد گیر می دهند که توقع ات را کم کن! هرچی باشه فقط شوهر باشه!(آخه اصلا تو می دونی من چی می خوام؟که می گی توقع ات رو کم کن؟)

وووووو سرم می رود از بس حرف های تکراری میشنوم و می گویم، ته و تو همه چیز را در می آورند

 آخر سر هم می گویند دیروز بود انقدت بود ها!تو کی بزرگ شدی؟دیروز بود رفتی دانشگاه!چه زود تمام کردی! حال آنکه تا دیروز حوصله اشان سررفته بود که چرا من انقدر لفتش می دهم چرا تمام نمی کنم!!الکی الکی لیسانس گرفتی!و در جواب همه ی این حرف ها باید الکی لبخند بزنی از آن لبخن های شاد و خوش حال و لوس و نمکی! که بله!شما لطف داری! و من الان خوش حالم!و من هنوز همان دختر بچه ای هستم که توی بغلت کل این شهر را می گشتم !نورعلی نور می شود وقتی بچه مدرسه ای ها تعداد 20 هایت را می خواهند!

در نهایت هم می گویند تو که دیگه بیکاری بیا پیشمون!حوصله ات هم سر نمیره!بچه ها هم مشغول میشن!

برای خودم خوب تعبیر می کنم میگذارم به پای علاقه ای که به بچه ها دارم و دلخوش به محبوبیتم در قلب های کودکانه!

پ ن:خیلی خیال هایم را کنترل می کنم فکرهایم را!مشغولشان می کنم!مبدا مشغولم کنند...

سپاس-شانس

توی کل این مدت وبلاگ نویسی هیچ وقت خوندن کامنت های هیچ پستی مثل پست 256 بهم نچسبیده بود

واقعا می گم دوستون دارم....

سپاس بابت همه ی مهربانی ها و تبریک ها

همه ی اونایی که خودند سپاس

کلا همه ی اونایی که اینجارا می خونند باید وقتی رو که اختصاص می دند یا بنده ازشون غصب (درست نوشتم؟)می کنم حلال کنند.....

یک زن و هومن  سپاس که از خیلی وقت پیش ها تولدم را به خاطر داشتید....

روز تولد امسال که با همیشه فرق داشت خیلی ها که 17 هم تبریک گفته بودند مشخص بود می خواستند تا یادشون هست و فراموش نکردند بگن و به قولی سروته اش رو هم بیارن یکی دو نفر هم که از میان پیام های تبریک متوجه شدند ویکی دونفری هم که اصلا یادشان نیامد جالبه من هیچ وقت واسم مهم نبوده اما امسال واسم مهم شد شاید چون به خاطر اون یه عده ی فراموش کار قدر اونایی رو که گفتن بیشتر می دونم ...

بگذریم که در روز تولدمان گوشی عزیز مان c903به علت بی دقتی بنده و افتادند در آب های تجمع یافته در پائین روشور خوابگاه از کار افتادند و پدرمان نیز سریعا اعلام کردند که اگر درست نشد یک 20 تومنی واسمون می خرند!!!

هنوز نبردم تعمیر ببینم درست بشو هست یانه....

بگذریم که بابت 3امتحان مسخره امان جد محترم جلوی چشممان رژه رفت و این استاد اندیشه 1 نمی دونم پیش خودش چی فکر کرده بود که اینجوری امتحان گرفته بود...........

هرچند که امسال مریم دمش گرم کلی با اس ام اس های هر چند دیقه یکبارش بابت ولادتمان ذوق مرگمان می کرد...


هوای پاک

می دونید این چندروز هوا محشر بود

از اون دو نفره هاش!

مدام دنبال فرصتی بودیم که قدم بزنیم هوای پاک وارد ریه هامون بکنیم زیر بارون خیس بشیم

همین امروز ظهر بود کلی با امیرمحمد سر گرفتن قطره های بارون مسابقه گذاشتیم

حالا اخبار استان اعلام کرده به علت گردوغبار فردا تعطیه!

آخه خدا جونم می ذاشتی لذت این هوا یکم واسمون میموند!


پ ن:بچه مدرسه ای های خوزستان لطفا به جای سواستفاده از تعطیلات و خیابان گردی بنشینید در خانه تعطیلی برای این است که خاک نخورید نه ول بگردید

 پ ن2 : جالبه قبلا اگه دید به نیم متر میرسید تعطیل می کردند !فکرکنم مسئولین ما هم با این تهرانی ها گشتن نازک نارنجی شدن با هر پخ هوا پس میرن تعطیل می کنند!

پ ن3:انقدر حسودیمون میشد وقتی تهرانی هار و تعطیل می کردند حالا یا به خاطر برف یا به خاطر آلودگی بعد ما با اینکه خیابونامون تو زمستونا 4متر آب میومد بالا می رفتیم مدرسه چیکمونم درنمیومد!یا تو گرم و گردوغبار می رفتیم بیرون بعدم می گفتیم هرچی امکاناته ماله تهرانی هاست!حالا پس از سالها گویا امکانات هم دارد به ما میرسد

کرمان!

دیشب تا دیر موقع با ایمیل و تلفن و اس ام اس و....خلاصه هر نوع وسیله ارتباطی با عالیه در ارتباط بودیم که مقاله رو راست و ریستش کنیم بفرستیم برای همایش بین المللی کرمان! من که یه ربع به 2 خوابم برد و آخرین نسخه ارسالی رو ندیدم  صبح پاشدم  که برای دبیر خونه همایش ایمیلش کنم میبینم تا 30 آذر تمدید شده!!!

البته این تمدید شدنش خوب بود چون لااعقل با کلی اشتباه تایپی نمیفرستادمش!

اما مشکل اصلی اینه که برای ارائه اش اسفند ماه کی پاشه بره کرمان؟!!دنبال شخصی میگردیم که اسمش رو به مقاله اضاف کنیم اما برای ارائه بره کرمان!من و عالیه که نمی تونیم بریم اصولا باید یک آقا پیدا کنیم که این کار رو انجام بده !نمی دونم باید چیکارکنم!می دونم آخرش این کرمان رفتنه می افته گردنه خودم!من واقعا دوست دارم کرمان رو تجربه کنم اما می تونم تصور کنم با دلهره و نگرانی خانواده من چه سفری خواهد شد! این مسئله فکرم را به شدتت مشغول کرده از طرفی دوست هم ندارم مثل مقاله قبلی که تائید شد اما نتونستم برای ارائه اش برم غصه بخورم می خوام اگه به نتیجه رسیدم که نمی تونم برم نفرستم که دیگه غصه نخورم!

!

آهنگ محبوبم به مناسبت ایام عزاداری سرور وسالار شهیدان از روی وب برداشته شد


هم طعم واژه های گس پائیزی

چقدر دلم شعر  تازه می خواهد

یک روز نوشت ساده

امروز اختتامیه همایش محیط زیست و رسانه است دعوت شدم چون مقاله ام به مرحله نهایی داوری رسید قرار شده به همه گواهی همایش بدند و از هر محور 3نفر اول رو نشان ویژه همایش بدند دروغ چرا آرزومه یه دونه از اون نشانا داشته باشم! آخه خیلی خوشکله روز دوشنبه رونمایی شد منم دلم می خواد داشته باشمش!البته 3نفر اول هنوز مشخص نیست بلکه روز اختامیه که امروزه و ساعت18-22 در پارک پردیسان تهران برگزار میشه نفرات برتر اعلام میشن مقاله من فکرنمی کنم چیزی باشه که بخواد برتر بشه

اما خوب نتونستم تو همایش شرکت کنم

الان مقاله پیل سوختی رو برای استاد ایمیل کردم که یکم روش کارکنه بتونیم واسه همایش بین المللی انرژی پاک بفرستیم 

کلی کار دارم باید انجام بدم 

دستام مثل همیشه سرد و یخ زده است نمی دونم چرا اینجورم سردیشون به حدیه که به درد می رسه معمولا مامانی اینقدر دستامو تو دستش میگیره تا از گرماش گرم بشم خوابگاه هم که معمولا مریم این کارو برام می کنه

امروز کلی با مریم تو دانشگاه خندیدیم بماند که سر کلاس اندیشه 2 به کل خواب بودیم!

در واقع هیچ کدوممون یک کلمه هم از حرفای این استاد رو تا حالا نشنیدیم مدام یا ته کلاس مشغول پچ پچیم یا خوابیم بعدشم که رفتیم تو دانشکده خودمون یه چرخی زدیم الان که فکرشو میکنم میبینم ما به ترک دیوارم میخندیم الانم که بهشون فکرمیکنم بازم از خنده غش میرم اما وقتی واسه مامانم تعریف میکنم به نظرش اصلا خنده دار نیست

می دونید من و مریم تو دانشگاه خیلی ضایعیم!!!

باورکنید اگه اسم مریم رو به عنوان نفردوم ورودی رشته مون تو برد نمیزدند همه فکرمیکردند ما دوتا عقب مونده ذهنیم!(راستی منم نفر 8 ام!) دستمون تو دست هم هم دیگه رو میکشیم!!!و فکرمیکنیم هیچ کی هم نه مارومیشناسه نه میبینه!راجع به همه هم نظرمیدیم حرف میزنیم !گیج!جالب که همه هم آمارمونو دارند ! وما شوت!

با مریم خاطرات جالبی دارم که سر فرصت بیانشون میکنم اما همین قدرمیدونم که دوسش دارم هرچند گاهی اصلا باهم نمیسازیم


بعدا نوشت:مقاله ام جز رتبه های 1-3 همایش نبود!

جهاد برای ارشد

من امشب به زری جونم قول دادم بشینم سر  درس و مشقم  احتمالا دیگه کمتربیام نت خصوصا که این هفته رو احتمالا خوابگاه باشم و نت برام محدود میشه اما خوب به جاش چیزای دیگه ردیفه!!!

کتاب تستم رو با خودم میبرم که کارکنم شما هم دعا کنید بنده بتونم بشینم پای درس و کتابم

آخر هفته بازدید داریم با بچه ها میریم دزفول!

امیدوارم خوش بگذره 

سپاس از حوله جون که نیز به فکر درس خواندن ما هستند




ارشد-اینترنت-تنبلی

نمی دونم برای اینترنت است که درس نمی خونم

یا

برای درس نخوندن است که به اینترنت پناه آورده ام؟

امروز هم گذشت بی آنکه صفحه ای درس خوانده باشم

وقت زیادی ندارم فقط می خواهم تست های کنکورهای 10 سال گذشته را بخوانم!

انتظار دارم قبول هم بشوم


پ ن:بهتر است برای اینترنت هم برنامه ریزی کنم بنده که جنبه اینترنت نا محدود رو ندارم!

بعدا نوشت: لینک مرتبط

داشتم وبای همسایه هار و میخوندم خوردم به زهرا اچ بی جالب نوشته بود بخونید

؟!؟!

نمی دونم چرا احساس میکنم دارم پس میرم هرچیزی رو که تو این مدت سعی کرده بودم برای خودم برای روحم برای شخصیتم جمع کنم احساس میکنم داره ذره ذره تحلیل میره دیگه هیچی واسه خودم نذاشتم!

حتی حرف زدنم!دیگه اون سحر قبلی نیست!

بی تعارف حرف زدن داره یادم میره خودم متوجه هستم که توی صحبت کردنم چقدر دارم چرت و پرت میگم اصلا تمرکز ندارم اما بهتر از این نمی تونم عمل کنم امیدوارم توی این مدتت که دارم گیج میزنم ارتباطی رو خراب نکنم کسی رو دلخور نکنم امیدوارم بتونم زود خودم رو جمع کنم


بعدا نوشت: از سمیه ملک

این سکوت

نشانه هیچ رضایتی نیست نازنین

فقط کم آوردم

گهی پشت به زین گهی زین به پشت!

شده است حکایت ما!

شنبه با یک ماشین مدل نسبتا بالا از درب خونه تا درب خوابگاه با پدرمحترم میرویم بی آنکه آب در دلمان تکان بخورد اما یه وقتیی هم مثل الان مجبور میشم با اتوبوس!آن هم بوفه بغل دست یک پیرمرد بیام خونه!گردنم خشک شد بس که سمت پنجره بود تمام تنم درد میکنه از بس که سعی میکردم خوردم رو جمع و جور کنم

حالا قدربابا و ماشینو و حرفای مامانی اینا رو میفهمم

بالاخره اگر سختی ها نبودند خوشی ها گم میشدند!


صواط!

اس ام اس اومد :

سحر باهام تماس بگیر کارت دارم

منم هزارجورفکروخیال زد به سرم که این دوست چه کاری میتونه با من داشته باشه؟

تماس میگیرم قطع میشه دوروبرش خیلی شلوغ بود قلبم نزدیک بود از تو دهنم دربیاد دوباره تماس میگیرم میگه:

۳۴۵ منهای ۷۵۰ چندمیشه؟

دلم می خواد خفه اش کنم

 

پ ن:شوخی نبود ها واقعا جوابو می خواست!این دوست ما دیپلم تشریف دارند و متاهل!می خواستند بچه ی عمویشان را ریاضیات یاد بدهند!

پ ن ۲:سیستم آموزشی کشورمشکل داره یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید این دوست محترم ما بی سوادند ها نه!

هیچ همین!

گاهی  از هیج سرشاری گاهی یه احساس ناشناس قلقلکت میده

داری از حرف سرمیری اما لبات نای واشدن نداره

ذهنت لبریز حرف ها و دغدغه هاست اما بهشون بی توجهی میکنی و فکرمیکنی همچین چیزایی وجودنداره

گاهی ما ادما بی هیچ بهونه ای کم میاریم ساکت میشیم ودلمون هیچی نمی خواد

چرا؟شاید چون خودمون با خودمون تعارف داریم از بعضی حرفا و کارامون خجالت می کشیم

من تضادها!

دیدید گاهی انجام یک کاری شاید10 دقیقه هم بیشتر وقتتون رو نگیر اما امان از وقتی که اون کار مربوط به کسی باشه که دوسش نداشته باشی اون وقت اصلا نمی تونی اون کارو انجام بدی انگار انجام اون کار تموم انرژِ ی تومیگیره من که خیلی عصبی میشم

الانم اصلادوست ندارم به اون خانوم خیاطه که گفته واسش الگو ی لباس مشتریهاشو بکشم کمک کنم!!!!

چون نمی دونم چرا یه دفعه احساس بدی بهش پیدا کردم!

می خواستم سریع بگم نه!که مامانم نذاشت گفت زشته بیچاره!آخه من هزار دفعه بهش گفتم وقتم پره!(آره جون عمه ات!)

اصلا تقصیرخودمه نخودهرآشی میشم!

اما بیشتر از این ناراحتم که نمی دونم چیکارم؟نمی خوام الگوبکشم چون می خوام دورخیاطی رو خط بکشم و فعلا بچسبم به درسم!

یه سرک تو خیاطی کشیدم یه سرک تو درس یه سرک تو خوندن ارشد یه سرک تو آشپزی یه سرک تو مقاله نویسی یه سرک....

از همه اش هم موندم به نظرم تو هیچ کدومش مهارت100درصدی ندارم به همین خاطر سردرگم و کلافم!دلم می خواد بدونم چیکارم چیزی که دقیقا با روحیه و ایمان خودم هم این تضاد رو دارم!

نمی دونم من دختر خوب و با حجاب و مومنی هستم یا دختر جلف و بی قید و بد حجاب؟!!!

متنفرم از میانه بودن!دلم می خواد یا رومی رومی یا زنگی زنگی باشم!اما همیشه حدوسط بودم!

امروز!

امروز برام قراره یه روز جدید باشه!

می خوام شروع کنم به خوندن منابع کارشناسی ارشد!هرچند خیلی دیره اما بهتر از هیچه!

جای خیلی چیزا و خیلی افراد امروز عوض شده!

می خوام بشم همون سحری که خودم دوست دارم

هفته ای که گذشت!

هفته ای که گذشت!

ادامه نوشته

خدايا شكرت

گاهي از هر طرف واست مي باره ها از زمين و از اسمون

فقط اينو كم داشتم كه حراست دانشگاه بهم گير بده بگه خانوم مانتوت تنگه جوك گفته بود ها جوك!خودشم از بابتش شرمنده بود اما ديگه بخدا من طاقتش رو نداشتم مگه ظرفيت يه ادم چقدره چقدر مي تونه تحمل كنه فكر كنيد من حراست؟!!اي خدا شكرت كه اين قدر هوامو داري بازم شكرت

انرژِی پاک!

گاهی با گذر کمرنگ یک خیال انرژیی میابی که می تونه  یک موشک را به فضا بفرسته!

گاهی گذر یک خیال هم می تونه تموم رمقتو بگیره و خسته یه گوشه پرت بشی!


پ ن:این روزها دارم روی دومقاله در مورد انرژی کارمی کنم!به شدت درگیر بحث انرژی شدم!

یک روز کاری

امروز ازمونث بودن بدم اومد البته واسه یه لحظه نمی دونم چرا بعضی خانوما دوست دارن خودشونو به واسطه حقیرترین بعدشون عزیز و محترم و بزرگ بدونن

روح محیط زیستی ام این روزها خیلی گل کرده مصرف بیش از حد و غلط ظروف یکبار مصرف آن هم از نوع غیر قابل بازیافتش آزارم می دهد(موقع خرید تا جایی که امکانش باشه و گنجایش کیف محترم اجازه بده از گرفتن پلاستیک برای حمل کالا خودداری میکنیم!

مقاله ام در فینال داوری رای آورد حالا من موندم و طراحی پوستر و نتیجه مقاله دوم که قرار است ۲۰ شهریور اعلام شود

این روزها  فوق العاده به ضرب المثل از نخورده بگیر بده به خورده اعتقاد یافتم به نظرم یکی از معیار ها برای انتخاب همسر()ما که قصد نداریم  وضع مالی ضعیف است چون کم کمش از خساست و ندیدپدید بازیش تعجب نمی کنی و تکلیفت معلوم است

این روزها به نتیجه های زیادی رسیدم مثلا هیچ وقت مثل سابق خودم رو واسه کسی اذیت نکنم که طرف ناراحت نشه چون میبینم بعضی ها چقدر راحت حرمت دوستی و نون و نمک و رفاقت و حیا و....همه چیز رو خیلی راحت قورت میدن یه آبم روش

امروز کلی دختر خوب بودم!یه پلویی پختم!اما دستم موقع کشیدن فرنی توی ظرف چنان سوخت که هنوز سوزش اذیت می کنه!ظرفای افطارم شستم!بهتر از این دختر دیدین!؟!؟

امروز بازار تشریف بردیم و دو قواره پارچه خریدیم!قصد داریم روی یکی از آنها باز هم شاهکار خودمان را اجرا کنیم؟!؟!

داشتم به وقت های مرده ام فکر میکردم و اینکه خیلی طلاها را همین جوری دور میریزم! و اصلا هم به روی مبارکمان نمی آوریم!

پ ن: در اکثر موارد آدم های فقیر ازبخشش و دست و دلبازی بیشتری برخوردارند


انتخاب واحد کردم

چه انتخاب واحد زشتی 3تا امتحان توی یک روز و  تداخل ساعت کلاسی اما بالاخره آخرین انتخاب واحدم رو هم انجام دادم حس قشنگی نبود 

بالاخره پروژه رو با استاد رویا مافی غلامی گرفتم استاد ترم اولم بود و بعد از اون یکی دوبار بیشتر ندیدمش ولی از همون استادایی بود که دیدنش به ادامه تحصیل ترغیبت میکرد دوستش دارم امیدوارم پروژه با اون خاطره جالبی بشه برای عمرم

امیدوارم مریم بتونه توی حذف و اضاف پروژه رو با استاد مافی بگیره

حالا باید بشینم به یک موضوع خوب فکر کنم


پ ن1:امشب شب قدر برای شفای همه ی بیمارا و نجات همه ی بنده های خدا ازغم دعا کنید

(هرچند فکر نکنم بیشتر از ساعت 10 بتونم بیدار باشم)

پ ن 2: زندگي چيدن سفره است براي آن كه دوستش داري

پ م 3:دستم از نوشتن اس ام اس و فکم از صحبت با تلفن خسته است!

پ ن 4:گونه رویاهایم گل انداخته


جهت رفع گیجی

فردا انتخاب واحدمه اما هنوز نمی دونم پروژه رو با کی بگیرم استخاره های مامانی هم همه میانه درمیاد

راستش هنوز به موضوعی که می خوام روش کار کنم هم فکر نکردم 

کریمی؟زکی؟بهباش؟مافی؟امینی؟دشتی؟خدادای؟

پ ن: خدایا من همیشه رو هوا درس می گرم همین جور الابختکی ته ته اشم بد در نمیاد پس اینبارم خودت درستش کن

پ ن 2:خدایا قربون حکمتت می بینی چه جوری گیرمون می دی

(منظور انتخاب استاد پروژه نیست خدا خودش بهتر میدونه)

پ ن:از اونجایی که با نوشتن گیجیم رفع می شود این پست قرار داده شده و هیچ ارزش دیگری ندارد

بعدا نوشت:یکم از گیجیم رفع شد حالاا ون نصف اصل کاری مونده؟!؟!

دلم برات تنگ شده

دلم برایت تنگ شده

مثل واژه های گرمم که بی تو یخ زده

طرح چشمانت دوباره

محتاج حافظم کرده


زندگی زیباست

چه زود برگشتم 

لحظه هایم آنچنان سرشارند که گذر زمان در آنها گم است دوستان و خانواده خوبی که آنچنان دوره ام کرده اند که هیچ چیز حس نمی شود جز ضعف و تشنگی ماه مبارک رمضان!

با عالیه صحبت میکردم بابلسر بود برای یه طرح تحقیقاتی!خوشم میاد اینقدر این دختر فعاله بمب انرژی آدم ازش نیرو میگیره و یه شیوه های زیبای زندگی جدا از قید و بندهای ساخته شده ی مزخرف دنیای چشم و همچشمی بعضی آدما می رسه و لذت واقعی رو تجربه می کنه به نظر میرسه پذیرفته که دوستی و علاقم بهش به خاطر همکاری و همفکری هایی که ازش میگیرم نیست یکم زبونش تیز هست البته برای آدمی مثل من که خیلی زود دلم میرنجه اما دختر دوست داشتنی هست و به نظر همون زبون برای جماعت امروز بهتر کارساز است

توصیه کرد پروژ ه ام رو با کدوم استاد بگیرم هفتم شهریور 8 صبح آخرین انتخاب واحد دوره ی کارشناسی ام است امیدوارم با مشکلی مواجه نشه

مقاله ام رفته فینال داوریاگه تائید بشه؟یعنی میشه؟

حالا من موندم برای ارائه اش که توی آذر ماست چطوری برم بین اون همه نخبه و از بحث جدید و نویی که مطرح کرده ام و البته فقط به صورت تئوری و هیچ آزمایشی روش انجام ندادم دفاع کنم!؟!؟!

امروز یک بلوز واسه خودم دوختم عالی شد البته هنوز آستینش رو ندوختم!

افطاری خونه فاطی خیلی خوش گذشت

دلنوشته های آشفته

 اومده بودم  بگم دیگه نمی نویسم بگم در دنیای حقیقی دلمشغولی هایی پیدا کرده ام که از دنیای مجازی عاجزم کرده اما دلم نیامد  شاید کمتر بیایم شاید هم هیچ وقت نیامدم شاید هم بیشتر از قبل دلتنگی ها وادارم کنند بیایم  نمی دونم در این لحظه دم دستی ترین چیز برای آزارش همین وبلاگ در پیتی است که از 84 دقیقا از تولد 16سالگی ام همراهم است  بیشتر پست هایی که ثبت موقت کرده بودم به امید روزهایی که می آیند را حذف کردم شاید چون از آمدنشان ناامید شدم !شاید علت دلتنگی هایم همین است

گاهی به تلنگرهایی برای زندگی نیاز داریم

چقدر بده که نمی تونم بدی رو راجع به آدم ها بپذیرم

هنوز واژه هایم در پستوی نگاهم پنهان اند! فکر کنم جایشان همانجا امن تر باشد

دلم برای کسانی خیلی تنگ شده که شاید دیگرهیچ گاه فرصت دیدارشان پیش نیاید به گمانم حتی به مخیله اشان هم خطور نکند اینجا آن هم این دل به فکرشان است

بین دل و عقلم گیر افتادم دل بدجور به عقلم غلبه کرده عقل بیچاره دیگه نای نفس نداره دلم فکر تازه می خواهد

کاش میشد اندکی در آینده ای نچندان دورم سرکی بکشم!

شده ام مثال آنهایی که از آن طرف بام افتاده اند همیشه عجله ام کار دستم داده اما حس میکنم اینبار این دست اون دست کردنم برایم دردسر ساز شود

خدایا کمک کن همه چیز را به دست خودتت بسپارم و خودم در این بین بازیگری که از گارگردان و نویسنده اش راضی!

می دونم اونقرد گنگ نوشتم که اگر فردا روزی خودم هم برگردم و این پست رو بخونم نفهمم از چی دارم میمرم شاید چون چیزی هم نباشد و هرچه بهش فکر میکنم نمی یابمش!شاید خواسته ها و توقع های بی جایی که از بعضی آدم ها از زندگی و از خود داریم دلیل این پست باشد شاید چون هنوز دلم را تربیت نکرده ام که هوس هرچیزی نکند 

  اما اگر نتیجه اش را آنقدر زود دیدم  که  این پست از خاطرم نرود حتمادر این بلاگ درجش خواهم کرد

خدایا کمکم کن دلم از او که باید پر باشد و از او و آنچه که نباید خالی کنم!

خدایا به حرمت همین ماه مبارک به حرمت تمام انسان های با آبرویی که  پیشت حرمت دارند به فاطمه زهرایت به  امام زمانت که  مخاطب همه ی دلتنگی هایم است  قسمت می دهم کمک کنی  از این پوچی و حصار فکری و دلمشغولی های کاذبی که می دانم جز خودم و نفسم برای خودم نساخته ایم نجاتم بدهی

خدایا این روزها بیشتر از همیشه نیازم را به تو حس میکنم  مطمئنم کریم تر از آنی که به خاطر ناسپاسی های گذشته ام امروزم را درنیابی

پ ن:دارم میرم خونه رویا اینا امیدوارم حالم بهتر بشه  

ما آدم ها

همیشه فکر میکردم وقتی به یکی محبت کنی حالا هر کی وقتی به یکی احترام بذاری همیشه بدون وقفه اون آدم

از اونجا که آدم هست انسان هست قدر احترام و محبت تورو می فهمه واگه بخشش و گذشتی می کنی اینو به حساب نادانی تو نمی ذاره بلکه می ذاره به حساب بزرگی تو

ولی میگن

((لطف مداوم، حق مسلم))

یعنی وقتی به یکی همیشه و همیشه بدون وقفه و مداوم لطف کنی اینو حق مسلم خودش ووظیفه تو می دونه

یه جمله ای بود که می گفت

همیشه دفتر وجود خودت رو برای طرف مقابلت آهسته آهسته ورق بزن نذار که خیلی زود به انتهاش برسی

نمی دونم چرا در مورد بعضی ها وقتی خطاها شون رو ندید میگیری و به روشون نمیاری فکر میکنن تو متوجه نشدی

و بازهم تکرارش می کنن

چقدر خوبه که فقط خودمونو نبینیم یه کم هم جای طرف مقابل قرار بگیریم ببینیم این رفتارهایی که می کنیم

قابل تحمل هست واقعا؟ ...

لینک مطلب بالا از لیلی

خیاط باشی

امروز با جسارت تمام قصد دوخت یک مانتو کردم الگوش رو کشیدم انداختم رو پارچه اما فردا قصد برش دارم

به نظرم درصد اعتماد به نفسم خیلی بالاست که بعد از دوخت اون بلوز تنگ و وکوتاه بلند واسه مامی دارم یک مانتو با 8 برش!!!می دوزم!!!

البته امیدوارم عالی دربیاد چون این اولین بار که می خوام شاه کار خودم رو تن کنم و برای بالا بردن روحیه و اینکه بابایی از خرید چرخ صنعتی برای خیاط باشی پشیمون نشه لازمه!!

دیگه تصمیم ام رو گرفتم ارشد فقط دولتی می خونم!!!!!!!!!!!!!(اعتماد به نفس)(دلم هوای صنعتی اصفهان رو کرده)

حالا من موندم و منابع hseدانشگاه آزاد

کسی خریدارشون نیست؟(هنوز از بسته ی پستی بیرون نیومده نصف قیمت فروشنده ایم!)قابل توجه بچه های بهداشت

کودکی

هنوز ردپای خطاهای کودکانه در لحظه هایم جاریست!

هنوز سقف آرزوهایم بلند است و حساب نداشته هایم اندک

شاید دیگر روحم مستانه با یک لالایی ذوق پرواز نکند اما هنوز هم

نفس هایم با یک طنین آشنا آرام می گیرند

خوشحالم که از این فصل زندگی ام دور نشده ام

 

17/11/88

امروز برای بار 7 ام! امتحان راهنمایی رانندگی داشتم!!!!!        

این بار مامی اومد باهام که امتحان بدم!!!!

در اوج نا امیدی خودم و اطرافیان رفتم که امتحان بدم!

خیلی عجیب قبول شدم!!!!!!!!!!!!!!!              

موقع پیاده شدن نزدیک بود با کله بخورم زمین!گیج بودم!

مامی نتونست تو خیابون کنترلم کنه!

واقعا واسم یه کابوس شده بود! هربار که رد می شدم یه سوتی بزرگ داده بودم!!!!اما خدارو شکر این بار موفق شدم !

تولدت مبارک

 

15/10 سالروز میلاد  وبلاگ عزیزم!

  

وبلاگ 4 ساله ام دارد  بزرگ می شود می شود!مثل نویسنده اش !!

سوم دبیرستان با عشق ساختمش به امید یادداشت هایی که شاید در آینده ای نه چندان دور خواندنشان خاطره باشد!و حالا  سال سوم دانشگاه هستم!ترم 5 کارشناسی محیط زیست!

و این وبلاگ  بیش از صفحه ای ثبت شده در دنیای نت برای یادمان آنچه بر من گذشت نیست یک دفتراز  تجربه های خام !!اما من این عاشقانه های بچگانه ام را دوست دارم!کمالی که در ذهن کودکانه ام برای خویش متصور شده ام  برایم از همه چیز زیباتر و پرارزش تر است و آن در بلاگ با هیچ قیدی محدود نمی شود.اینجا خودم هستم فقط سحر! خارج از هر اسم و رسمی که بیرون از این دنیا مجبور به رعایتش باشم!

گذشته ام بد نیست!

حال ام را دوست دارم!

و برای آینده ام بی قرار!

کاش می شد دور زمان را تند کرد!!!! و این همان آرزوی بچگی هایمان است برای زودتر بزرگ شدن!آرزویی که دیگر با ما بیگانه است!شاید چون قد کشیده ایم!یا شاید هم چون همیشه زمان کم داریم!و من از زمان هایم خسته نیستم می خواهم هرچه زودتر همه اشان را ببینم و داشته باشم!

خدایا همیشه عشقت را در دلم نگه دار هیچگاه مرا به حال خودم مگذار و همیشه آن را پیش آور که می دانی که توحکیمی!اما ای کاش صبر قبول حکمت بی نظیرت را هم نصیبم می کردی!

 

 امروز غافله افكارم تا ناكجاها كه نبردم!البته بنده به شدت پايبند به حفظ اسرار درون ذهني ام هستم و قصد ندارم ذره اي از تراوشات مغزمبارك را در این لحظه منتشر كنم!!!!البته با تمام پايبندي كه به حفظ اسرار درون ذهني دارم گاهي هم شده سوتي دادم و همون يكي دوبار براي هفت پشتم كافبه كه اشتباه نكنم!راستش اين خصيصه از مادرگرام به من ارث رسيده! كه اسرارت مال خودت باشه!البته خوبه كه آدم حرفي رو نگفته نذاره ولي گاهي هم خوبه خيلي چيزارو براي خود خودش نگه داره!!

بگذريم امشب همه عاشقانه ترين نجواها رو با معشوق ازلي تون داشتيد نه؟ به نظر من دعاي جوشن كبير زيباترين و هنري ترين متن نه تنها در ادبيات عرب بلكه يك شاهكارازنثرعاشقانه در دنيا به حساب مي ياد!تركيبي زيبا از كلمات آهنگين و بزرگ با مفهومي الهي بي نظيرش كرده! جدا من كه وقتي مي خونم خيلي نوش غرق مي شم!و دوست داشتني ترين دعايي كه از خوندش خسته نمي شم و خيلي دلم مي خواد محدود به ليالي قدرش نكنم!آدم بايد اين زمزمه عاشقانه رو از بر باشه تا وقتي كوچكترين شكافي بين خودش و معشوقش به وجوداومد انقدر بخونه تاالغوث الغوث هاش جواب بگيرن!

به اميد اينكه خلنصنا من النار يا رب همتون اجابت بشه!كه اگه امشب كه سرنوشتتون  نوشته مي شه همين يكي براتون ثبت بشه برديد!

 

چقدرنوشتن برام سخت شده شاید علت وقفه ای که توی نوشتن برای این وب ایجاد شده خیلی وقته که سرم گرم یه وبلاگ تخصصی در ارتباط با رشته ام شده و چون بعضی از اساتید بزرگوارم مخاطبشن خیلی به نوشتن  ام کمک کرده در واقع می شه گفت دستم برای نوشتن مقالات خیلی پرشده !اما حالا از پس نوشتن یه دلتنگی ساده برنمیام!!!

خداروشکر مشکلی نیست همه چی روبه راست!و من سرشارم از انگیزه و عشق و امید!لذت ها رو به خورد تک تک سلول هام میدم و به غم ها سهمی بیش از یک خراش سطحی نمی دم!گاهی هم که زورمبهشون نرسه مثل الان می زنم به فاز بی خیالی!خیلی وقت بود توی هیچ مراسم ختمی شرکت نکرده بودم تا پریشب!هنوز باهاش درگیرم!نمی دونم چرامامانم بردم!آخه اوصولا عیادت بیمارهای رو به موتم نمی برم!اما این بار که رفتم همش به خدامیگم خدایا من طاقت دیدن مرگ عزیزانم رو ندارم!نذارببینم!

بگذریم من الان ترم 5 ام !و داریم با بچه ها کارای ثبت انجمن علمی برای رشته مون توی دانشگاه رو انجام می دیم!دوترم گذشته ترمای خوبی بودن فقط به طرز خندا داری نمره واسم مهم شد!البته ترم 4 خیلی اذیت شم24 واحدگرفتم 11 واحدش عملی بود!در هفته17 تا کلاس می رفتم!!ولی خوب تایمم با رفت و آمد بابی یکی بود شنبه ها صبح زود می رفتیم 4شنبه برمیگشتیم!با بهترین اساتیدم آشناشدم!خیلی از دوروبریام رو شناختم و از همه مهمتر علاوه بر کسب تجارب زیاد کمی به بلوغ فکری نزدیک شدم!توی خوابگاه روهای خوبی گذشت!نسترن مریم دوتا فاطی ها صفا پگاه الهه وخیلی دیگه از بچه ها!

 

تولد

امروز  نوشتن توی این وبلاگ 3 ساله می شه! نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بنویسم یه حس خاص دارم! شاید دلیلش اینه که خودمم تا 3 روز دیگه یک سال بزرگتر می شم! و الان که فکر می کنم می بینم یکم فکرمم بزرگ شده! شاید هنوز خل و چل بازیام ادامه داره اما دیگه خواسته هام و رویاهام  با پارسال فرق می کنه! دیگه خیلی چیزا واسم مهم نیست و در عوض یه چیزای دیگه ای واسم مهم شدن! دیگه به ادما یک بعدی نگاه نمی کنم و سعی نمی کنم کسی رو از دید خودم تفسیر کنم چون به این نتیجه رسیدم که ما هیچ حقی برای تفسیر شخصیت هیچ کس نداریم! به خاطر همین توی روابطم راحت ترم چون دیگه راجع به هیچ کس پیش داوری نمی کنم! دیگه زیاد حرف نمی زنم!!! ولی هنوز نتونستم از سرعتم توی ردیف کردن کلمات کم کنم! کنایه که به کل تعطیل! دیگه یاد گرفتم که فقط خودم نیست! نمی دونم این تغییراتی که در کل کردم خوبن یا بد ولی خودم احساس ارامش می کنم!تا بعد خداحافظ موفق و موید باشید!

 

 

سلام

دلتون واسم تنگ شده بود نه؟!!

بالاخره فرصت شد یه سری به وبلاگم بزنم! این چند وقت همش درگیر بودم!تا خرداد که امتحانات پیش دانشگاهی بود بعدشم کنکور و نتیجه و انتخاب رشته  تا اینکه هم مهندسی صنایع مازندران قبول شدم هم  مهندسی محیط زیست آزاد اهواز منتها بنا به نظر خانواده رفتیم ازاد اهواز چون نزدیکتر بود و هر هفته می تونستم برگردم!!و بعدم که دوندگی های ثبت نام و در س و دانشگاه! از یکشنبه تا چهار شنبه هم که کلاس دارم!توی خوابگاه هم که 10 نفریم توی یک اتاق!البته 4 تاشون همشهریامن که همدیگه رو خانوادگی می شناسیم! 2تاشون هم که هم کلاسیامن! 4تای دیگه هم که از 3 شنبه به بهد می یان خوابگاه و من اصلا نمی بینمشون!چون چهارشنبه ها از صبح کلاس دارم بعدشم یک راست بر می گردم خونه!ولی برای منی که بزرگترین اتاق خونه در اختیارم بود و دست به سیاه سفید نمی زدم سخته که بخوام با 10 نفر هم اتاقی بشم و برای شستن یه قاشق یا گرم کردن یه غذا 3 طبقه بیام پائین!البته این جوری فکر کنم یکم  بزرگ شم! هرچند به خاطر حساسیت های مامانم جوری کلاسا رو جیم می زنم که زیاد تو خوابگاه نمونم نمی تونم هر روز برم و بیام یا غیبت کنم! ولی در کل با بچه ها خوش می گذره هر شب یه برنامه داریم!از فالگیری و رمالی و طالع بینی چرت و پرت من دراوردی! تا مشترک درس خوندن! اما بدتر از این حرفا دلتنگی هاش هیچ وقت فکر نمی کردم بابت 4 روز و 100 کیلومتر دوری اینقدر دلم تنگ بشه!و اشکم دربیاد! راستش روزای اول بابام که دم  در دانشگاه پیدام می کرد مثل کلاس اولیا بغضم می گرفت و اصلا دلم نمی خواست برم و همش دعا می کردم اینا همش یه خواب باشه و بیدار شم ببینم اصلا دانشگاه قبول نشدم!!!!!!الان یکم بهتر شدم! به هر حال راهی که اومدم و باید ادامه اش بدم!راستی قرار ببرنمون بازدید علمی اونم از جایی که من از اسمش چندشم می شه این هفته برای درس شناخت و حفاظت از محیط زیستمون باید کنفرانس بدم! شیمی و زبان هم توی یک روز توی دو تا سکشن پشت سر هم امتحان داریم!یه جزو 20 صفحه ای رو هم باید بخونم!!!!دیگه اینکه ای دیم هم سوخت!

 با این حال سعی می کنم بیشتر بیام نت!   

             

موفق باشید!تا بعد!

آخرین روز درس بود!

 

معلم اضیظم عظ اینکه صواد خاندن و نوشطن به من آموخطی بثیار مطشکرم!

پیش دانشگاهی هم امروز تمام شد!

 

 

امروز تولد اطلسی!

سالگرد اولین روزی که توی این وب مطلب نوشتم ! که با عنوان های زیادی آپش کردم!اما این وب همون ته تنها یه! همون سفارشی عاشقتم!همون زمین را گو بر هر مداری که می خواهد بچرخد !همون یکم عشق +حجم زیادی دیونگی +یه نمه فلسفه!و.....اون روز که ساختمش خیلی دوسش داشتم!اما تا امروز بیست دفعه خواستم حذفش کنم! شاید اینم از اون خاصیت آدما سرچشمه می گیره که همیشه دق دلیاشونو سر دم دستی ترین چیز در می یارند!اما خوب هنوز که دلم نیومد!آخه واسه خودش امپراطوریه!نه بلاگفا داره و نه می تونه بیاره!اما می نویسم تا در آینده یه دفترچه خاطرات آنلاین داشته باشم! تا بعد ها این وب شاهدی باشد از آنچه بر من گذشت! تنها وجه اشتراک امسال با پارسال اینه که مث پارسال باز دقیقا وسط امتحانات آخر ترمم!و بازم بهم می گن دانش آموز ان شا الله سال دیگه که واسش تولد می گیرم!دانشجوام!

                                   

در آستانه امتحانات آخر ترم!!!

 

تو فرجه ام !!

 

 مثلا قراره درس بخونیم!!!البته این عادت زشت پای کامپیوتر نشستن رو از 20/2/85 تا حالا ترک کرده بودم!ولی از اونجایی که این داداشمون اصرار کرد من که بیکارم!!!!(فرجه امتحانات رو می گه بیکاری!!!)براش یه سرچ کنم منم  گفتم  باشه آخه این چند ماه اون واسم وبلاگ آپ می کرد!بعد که صدای مودم رو شنیدم خدایش دلم واسه آی دی و این اطلسی در پیتم تنگ شده بود منم وسوسه شدم یه سر بزنم!البته بنده الان دارم کار حرام انجام می دم!!آخه دبیر محترممون معتقدند که اینترنت حرام است!این دبیر امسالیمون به این معتقدند!وگرنه تا پارسال دبیر دینیمون بهمون آدرس وبسایت می داد و آی دی !!!به هر حال:معلم همچون شمعي است که مي سوزد و هوا را آلوده مي کند بياييد معلم ها را گاز سوز کنيم...

 و دیگه اینکه بشینیم درسمون رو بخونیم چون قرار امسال مثلا کنکور بدیم!می گم این کنکور داشتن هم کلاس داره ها امتحان با کلاسیه!

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.در بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاره کشید!یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد))آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانندو کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه آب افتاد.چون شنا کردن بلد نبود نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت او را از مرگ نجات داد.مدتی بعد از جایش بلند شد و بر روی صخرهای سنگی این جمله را حک کرد:((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد))

دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آنرا روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟

دیگری لبخند زد و گفت:وقتی کسی ما را آزرد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببیر.

 

 غنچه از خواب بیدار شده گلی زیبا و دوستداشتنی است.خار به گل خندید و سلام گفت و جوابی نشنید.خار رنجیده خاطر شد و هیچ نگفت.ساعتی چند گذشت و گل زیباتر از همیشه خودنمایی می کرد.دست بی رحمی آمد تا گل را بچیند گل سراسیمه و وحشت زد می گریست و نمی دانست که چه باید بکند.خار که متوجه این قصه شده بود با همه توان در آن دست خلید و گل از مرگ رهید.

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت:سلام.سلامی که سرشار از عشق و ارادت بود.

در کنار ما هم چیزهای زیادی هست که تصور می کنیم و جودشان ضروری نیست اما در لحظاتی از زندگی چنان نیازمندشان خواهیم بود که نبودشان مرگ است و حضورشان زندگی.چشمانتان را برای دقایقی ببندید و در مورد اطرافیانتان فکر کنید.ذهن ما مانند صخره است اما قلب ما مانند جویبار. حیرت آور است که بعضی از آدم ها جمع کردن آب را پشت صخره بر جاری شدنش ترجیع می دهند.باید که مثل آب جاری روان و تر و تازه و زندگی بخش باشیم.

واین میسر نیست مگر اینکه ما با نگاهی پر از عشق و طراوت زندگیمان را مدیریت کنیم!

 

سلام برو بچ!

دلم براتون تنگ شده

 

همه ی لحظه هامو دوست دارم

خدایا دوست دارم

جوابیه به عقاید سهراب

 

 نمی خواستم این وبلاگو خیلی فلسفیش کنم اما توی وبلاگ افلاطون کنار بخاری  یه مطلب خوندم که می گفت دین افیون توده هاست و معتقد بود پیروی از دین  ادمو گله صفت می کنه!! نمی دونم برداشتم ازش چقد درست بود اما دلم می خواد مطلب زیرو که اعتقاد من راجع به دینه بخونید و نظر بدید :

سپاس بی نهایت سزاوار افریدگار جهان است که انسانها را بین موجودات ذیروح بر گزیده و با مواهب بزرگی مانند عقل به انها برتری بخشیده همچنین با قدرت بیانی که به ایشان ارزانی داشت مراحل بسیاری از کمال انسانیت را پیمودند چون با راهنمایی عقل فطری باریتعالی را شناختند دانستند که باید به راهنمایانی ازهر جهت اراسته و ممتاز پناه ببیرند تا در دامن تعالیم عالیه انان از ایات و نشانه های قدرت در عالم ملکوت  و ناسوت افریدگار جهان را انچنان که در خور استعداد بشریست بهتر بشناسد پس از شناخت صحیح به دستور راهنمایان طریقه ی تو حید بتوانند به ان کیفیت که لایق به شان خداست او را پرستش نمایند اینها مطالبی است که انسان عاقل با ندای فطرت فهمیده و بدون تعلیم یافته است بالاتر انکه اگر با نظر عمیق در پیدایش مو جودات و نظام  جهان طبیعت و زندگی جامعه ها بنگرید در خواهید یافت  همچنان که  برای نظام عالم طبیعت کتاب تکوین خلق شده برای بهتر زیستن جامعه های بشری  نیز باید کتاب تشریع و قانون نازل شده باشد تا بوسیله فرستادگان امین انسانها راه و رسم زندگی و کلیه و ظایف را در جمیع شئون حیاتی خود بیاموزند و از مستقلات عقلیه است  که عدل مطلق اقتضا دارد  هر فرد به پیروی از الهام روح فطری وعقل  سلیم که از  فرستادگان الهی و کتب اسمانی اطاعت کند لایق اخذ پاداش غیبی است و در صورت تخلف به کیفر کردار خود خواهد رسید این همان مدرکات و معقولات بشری است که به اصطلاح پیروان مکتبهای اسمانی دین نامیده می شود!

دین حقیقتی متعالیست برای زیستنی از جنس واقعا بودن و یکسان گرایی اش (هر چند به طور کامل با این لفظ موافق نیستم ) به خاطر فرد گرایی یا رواج گله صفتی نیست بلکه از این حقیقت سرچشمه می گیرد که همه ی انسانها با ذات و فطرت و خواسته های مشترک افریده شده اند ودین همان نیروی تاپ و منحصر به فردیست که بشر به ان نیازمند است

 

 

سلام

می خواستم چند تا جوک و برا تون بگم که خدایی خفن بودن اما دیگه به حرمت ماه محرم این کارو نکردم ان شالله رفت تا بعد از ده محرم((ما هم بچه مسلمونیم ها))

می دونید بچه ها این چند شب که زیارت عاشورا خوندم دلم بدجوری رفت((کجا رفت؟)) می دونید یه حس دو گانه بهم دست داد یه حس که نمی دونم چه جوری تعریفش کنم نمی دونم شما هم این حسو داشتین؟

ادم از یه طرف واسه خودش گریش می گیره که وقتی بر می گرده و پشت سرشو نیگاه می کنه می بینه که بله چه کارا که نکرده تازه می فهمه که خودشم یه پا شیطونه اون وقت اگه ادم یادش بیاد که خدا از روح خودش توی وجود ادم دمیده چقدر شرمنده می شه نه؟

شرمنده می شه که ذات پاکی رو که تو دستش بود چه جور الوده کرد وقتی یادت بیاد که خدا از اب و خاک درستت کرده و حالا شدی اینی که الان هستی وقتی به حقارت وجودت در مقابل یه عظمت که فهمیدنش کار منو تو نیست می رسی می بینی دیگه نمی دونی باید چی کار کنی

نمی خوام زیاد حرف بزنم پس ادامش باشه با شما و حسی که این شبا بهتون داده!

راستی از همه اونایی که لطف کردن ونظر دادن مچکرم

اما خواهش می کنم نظر هر بخشو زیر خودش بدین تا من متوجه کم کاست وبلگم بشم

مرسی

 

هرکس چهل روز پشت سر هم به خواندن زیارت عاشورا مداومت کند محال است خواسته اش اجابت نشود.

خواند زیارت عاشورا باعث می شود که امام حسین(ع) در ان دنیا شفیع انسان شود.

سلام

یه چند وقتی می شد از این جفنگیات نبافته بودم دلم واسهوبلاگ  تنگ شده بود

اصولا می دونید مگه دنیا چند روز که این قد سخت گرفتیم دلبکنید وگرنه رودل می کنید ها !از ما گفتن!!