این روزهای من1
کار چی؟
اگر پیدا شود با کله می روم
بابات چی نمی تونه واست کار پیدا کنه؟
حالا
من چه جور برای همه توضیح بدهم پدر من که وزیر کار نیست!و این که بابا به
هر کاری راضی نیست !نگران رفت و آمدم است،نگران همکار ومحیط کار،نگران بی
تجربگی من و نارفاقتی های محیط های اداری...ترجیح می دهد فعلا در خانه باشم
ای بابا من هنوز نمره ی پروژه ام را نگرفته ام!هنوز مدرکی در دست
ندارم....
نفر بعد:قصد ازدواج چی؟بنا به عرف و شرم و حیاسرخ می شویم می گویم خیر!
ای وا چرا؟نه دخترم همین حالا برو سنت میره بالا ال می شی بل می شی چقدر درس بسه دیگه....تا آنجا که بگویی خب اگر واسم خواستگاربفرستی حتما ازدواج می کنم!بعد گیر می دهند که توقع ات را کم کن! هرچی باشه فقط شوهر باشه!(آخه اصلا تو می دونی من چی می خوام؟که می گی توقع ات رو کم کن؟)
وووووو سرم می رود از بس حرف های تکراری میشنوم و می گویم، ته و تو همه چیز را در می آورند
آخر سر هم می گویند دیروز بود انقدت بود ها!تو کی بزرگ شدی؟دیروز بود رفتی دانشگاه!چه زود تمام کردی! حال آنکه تا دیروز حوصله اشان سررفته بود که چرا من انقدر لفتش می دهم چرا تمام نمی کنم!!الکی الکی لیسانس گرفتی!و در جواب همه ی این حرف ها باید الکی لبخند بزنی از آن لبخن های شاد و خوش حال و لوس و نمکی! که بله!شما لطف داری! و من الان خوش حالم!و من هنوز همان دختر بچه ای هستم که توی بغلت کل این شهر را می گشتم !نورعلی نور می شود وقتی بچه مدرسه ای ها تعداد 20 هایت را می خواهند!
در نهایت هم می گویند تو که دیگه بیکاری بیا پیشمون!حوصله ات هم سر نمیره!بچه ها هم مشغول میشن!
برای خودم خوب تعبیر می کنم میگذارم به پای علاقه ای که به بچه ها دارم و دلخوش به محبوبیتم در قلب های کودکانه!
پ ن:خیلی خیال هایم را کنترل می کنم فکرهایم را!مشغولشان می کنم!مبدا مشغولم کنند...